LOGO  
 
 
 
 
P. Hamidi
پروانه حمیدی

من پروانه حمیدی ام. نام خانوادگی را از پدربزرگی دارم که هم در زمان حیاتش چشم دیدنش را نداشتم وهم حالا که مرده از دشنام های من در امان است. همه فامیل هم اسم خانوادگی شان را عوض کرده اند تا هیچ نشانه ای از آن گور به گور شده باقی نماند به جز من.
بچه که بودم هر وقت پدرم از من می پرسید که "بابا جان بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشی؟" می گفتم،"نابغه". بعدها که بزرگتر شدم دیدم ما تو ایران اگر نوابغ مان را سنگسار یا حلق آویز نکنیم حتما دق مرگشان می کنیم. این است که از نابغه شدن منصرف شدم. بعد تصمیم گرفتم شاعر بشوم. علتش هم این بود که پدرم عادت داشت به جای جواب فی البداهه شعر بگوید. مثلا وقتی بچه بودم و به حرفش گوش نمی کردم می گفت،
" یارب آن دختر وحشی که بدادی به حقیر/ شوهری ده تو به او تا که شود رام و اسیر".
بعدها که بزرگتر شدم وکمونیست شدم و با او بحث می کردم می گفت،
"دخترم نادان و ابله بهر مرگم کرده خیز/ فکر و عقلش رفته برباد اما زبانش مانده تیز".
وقتی بعد از بحث و دعوا پول تو جیبی ام را می خواستم می گفت،
"گرشدم سرمایه دار و تو شدی نو کمونیست/ پول هرگز نستان تو ز من کاپیتالیست".
آدم دست وپاچه ای هستم. انگار دنبالم کرده اند. 15 سالگی دیپلم گرفتم و 16 سالگی رفتم دانشگاه. رشتۀ مورد علاقه ام تاریخ بود و در همین رشته در دانشگاه تهران درس خواندم. البته بعدا دیگر علاقه ای به تاریخ نداشتم چون دیدم تاریخ ایران را می شود در یک اشتباه که دائم تکرار می شود خلاصه کرد: هی دنبال آخوند رفتن و هی سر به سنگ خوردن.
این است که از خیر رشتۀ تاریخ گذشتم. البته ناگفته نماند که انقلاب فرهنگی شد و چاره ای جز ترک تحصیل نبود.
بعد هم که از دست پدربزرگ و پدر و اسلام و معصومین وجمهوری اسلامی فرار کردم آمدم آلمان. ولی از بدشانسی ام :
 فرار کردم ز دست هر مسلمان/ ولی آمد به دنبالم به آلمان
در آلمان فوق لیسانس در رشتۀ کیس پناهندگی نوشتن گرفتم. در این رشته چند سالی هم کار کردم ولی بعد مشتری هایم تقاضاهای عجیب و غریب از من داشتند:"خانم لطفا یک کیسی برامون بنویسید که وقتی پناهندگی گرفتیم و خواستیم بریم ایران، برامون دردسر درست نشه".
در ضمن یادم رفت که بگویم در ایران مدرسۀ بازیگری هم رفتم وشروع به کار تئاتر کردم. استعداد بازیگری از بچگی در من بود چون از زمانی که زبان باز کردم مثل نقل و نبات دروغ می گفتم و هیچکس هم نمی فهمید. 24 سال روی صحنه رفتم و خاک صحنه خوردم چون آب و جاروی صحنه با من بود.
مشهورترین کار هنری من که از خودم هم شهرتش بیشتر است کاری است که در کنفرانس برلین در سال 2000 کردم.
پروانه برلین منم/ناموس تو پیراهنم
چون رخت خود کندم ز بر/ تاریخ ایران شعله ور
برخی ببستند چشم و گوش/ از دست دادند عقل و هوش
فریاد از هر سو به پا/ بر باد رفت ناموس ما
"هیکل چرا اینقدر قناس/ این بی حیای بی لباس"
کیهان نوشت این شکوه ها/ از سوی نوری زاده ها
الوان چو شورت و کرستم/ دلگیر زنان از این ستم
از ترس عریان گشتنم/ زیرا که بی پروا منم
ملت گریزان شد ز من/ شرم وحیا از لخت زن
پروانه برلین منم/ ناموس تو پیراهنم
گر حرص من در آوری/ من یار هر جن و پری
وردی بخوانم بی درنگ/تقی کنی عین فشنگ
عریان شوی بی برگ مو/ این درس عبرت بهر تو
از سال 2003 هم کار استند آپ کمدی را شروع کرده ام تحت عنوان " تک پرده های پروانه". این عنوان انتخاب بزرگ بانوی ادبیات ا یران مهشید امیرشاهی است.
آدم سگ اخلاقی هستم و مدام با همه دعوا دارم. یکبار خواهرزاده ام گفت،" خاله تو هر چه پیرتر می شی اخلاقت بدتر می شه" گفتم،"عزیزم خالت جوونی اش هم هیچ پخی نبود".
بزرگترین آرزوی من:
خداوندا توان وطاقتم ده/ که هر دم پاچه ای را من نگیرم
مزخرف های این و آن شنیده/ ولی دم بر نیارم تا بمیرم
چگونه تاب صد رنگی برآرم/ میان امت الوان اسیرم
گهی سٌرخند و گه سبز و گهی بژ/ هلاهل می کنند نان و پنیرم
هنرشان هست گوئی رنگ بازی/ از این بازی دگر من پاک سیرم
خداوندا بگو من را چه چاره/ زدست این دلیران شهیرم
هنرهاشان ازان اجنبی باد/ مرا رخصت که گاهی پاچه گیرم
 
Parvaneh Hamidi © Alle Rechte vorbehalten, All Rights reserved 2006-2009 Webmaster
کارنامه